تبليغاتX
خاطرات و خطرات خبرنگاران ایرنا - بورقانی در آمریکا زير نظر ماموران اف بي آي زيست - عیسی سحرخیز

پنجشنبه 24 بهمن1387

بورقانی در آمریکا زير نظر ماموران اف بي آي زيست - عیسی سحرخیز

عیسی سحرخیز ، خبرنگار، سردبیر، مدیر و معاون خبر پیشین ایرنا از جمله افتخارات این سازمان خبری است که سال های مدیدی در کنار احمد بورقانی  بعنوان دوست و همکار بوده است. مطلب زیر که در قالب مصاحبه با عیسی انجام شده است سرشار از خاطرات و مطالب خواندنی و آموزنده است که با هم می خوانیم.

 

گفتگو با عیسی سحرخیز؛                             

 

آقای سحرخیز شما مدتی با مرحوم بورقانی در آمریکا بسر می بردید، انگیزه و علت سفرشما به آمریکا چه بود؟

بعد از اینکه دامنه ي تغيير و تحول در وزارت ارشاد به خبرگزاری جمهوری اسلامی کشیده  و مشخص شد كه نگاه نظام به فرهنگ و رسانه ها و خبرساني و درنتيجه مديريت اين بخش تغيير يافته   و قرار است كه گروهي از نظامياني كه از جبهه های جنگ برگشته اند، پس از عرصه ي اقتصاد وارد عرصه ي فرهنگ و اطلاع رساني نيز شوند و نظام اطلاع رساني حرفه اي ونسبتا آزاد خبرگزاري به سمت اطلاع رساني ايدئولوژيك و هدايت شده برود، احساس کردم که توان همکاری با جريان جديد را ندارم و استعفا دادم.

  در همان زمان آقای احمد بورقانی که به طور رسمي مسئول دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی درسازمان ملل بود، اما به دليل نبودن روابط رسمي ميان تهران و واشتنگتن به صورت غيررسمي مسئول پوشش اخبار قاره آمریکا بود، به دلیل فشارهایی که كاخ سفيد  بر وی  مي آورد اصرار به بازگشت به ايران داشت.

اين درخواست ماه ها مطرح بود اما پس از اين كه دولت آمريكا بدون اعلام قبلي زن و فرزندان خردسالش  را مجبور كرد طي مدت 48 ساعت  خاك اين كشور را ترك كند، تشديد شده بود.

 در نتیجه، چون از يك سو با استعفاي من موافقت نشده بود و از سوي ديگر فضای همکاري در دفتر مركزي خبرگزاري به علت تغيير مديريت، برنامه ها و خط مشي هاي خبري براي من فراهم نبود و بورقاني هم اصرار داشت كه جايگزين او شوم تا فرصت بازگشتش به ايران زودتر فراهم شود، من تصميم گرفتم  به آمریکا بروم.

یعنی دولت آمریکا با شما مشکلی نداشت؟

  بحث چندان شخصي نبود و به اين و آن ارتباط نداشت. مسئله اين بود كه ويزاي اقامت آقاي بورقاني و خانواده اش با مشكل برخورد كرده بود و كاخ سفيد حاضر نبود كه ويزاي اقامت آنان را تمديد كند. دولت آمريكا در عين حال به دليل تعهدهاي ديپلماتيكي كه نسبت به سازمان ملل و خبرنگاران فعال در آن از جمله خبرگزاري داشت به هر حال مجبور بود كه اجازه دهد فرد ديگري به عنوان مسئول ايرنا در اين كشور با ويزاي كاري محدود به نيويورك سفر كند.

 وضعيت هم به گونه اي بود كه ابتدا بايد در يك كشور ثالت تقاضاي ويزا داده مي شد و پس از چند ماه امكان ورود به آمريكا فراهم مي آمد. در آن شرايط اوضاع به گونه اي بود كه ويزاي يك بار ورود صادر مي شد و خروج از خاك اين كشور بازگشت به آمريكا را غيرممكن يا دست كم مشكل مي كرد و بورقاني هم خواه ناخواه درگير اين ماجرا بود.

  من پس از دريافت ويزاي ورود به آمريكا از آلمان. در  شب 22 بهمن 71 وارد فرودگاه  جان اف كندي نیویورک شدم. مرحوم بورقاني چنان زير فشار بود كه اصرار داشت چند روز پس از ورود من و انجام كارهاي اداري لازم هر چه زودتر به ایران بازگردد. اما خواهش من از ايشان اين بود كه بيشتر بماند و مرا از تجربیات كاري و قرار گرفتن در  فضای سياسي- خبري محروم نسازد.. از بامداد فردای شب ورود متوجه شدم که بورقانی در چه محیط سختی کار می کند؛ هم به خاطر محیطی زندگي که دولت آمریکا تحميل کرده بود و هم به خاطر امکانات پائینی در مقايسه با وسعت كار تعريف شده براي خبرگزاري  در آنجا داشتیم.

احمد همزمان هم مسئول دفتر خبرگزاری در مقر سازمان ملل بود و هم باید خبرهای قاره بزرگی چون آمریکا را با نيروي انساني محدود و كمتر از انگشتان يك دست كه اكثر آن ها كارمند محلي بودند رصد مي كرد و پوشش مي داد. اين در شرايطي بود كه با اين حجم از نيرو و امكانات پوشش اخبار سازمان ملل در يك شرايط بحراني چون مسائل عراق، افغانستان، يوگسلاوي ، سودان و...مشكل بود چه برسد به اين كه برنامه اين باشد كه مردم هر چه بيشتر در جريان روند تحولات روابط ايران و  ایالات متحده در فضايي پرتنش قرار گيرند.

گفتید که دولت آمریکا مشکلاتی را برای شما  و مرحوم بورقانی ایجاد می کرد؟

بله. مشكلات فراوان بود. شايد بيان چند نمونه می تواند آن فضا را ترسيم كند.

 همان روزهاي اول ورود من به آمريكا وقتی  با یکدیگر از در دفتر خبرگزاری بیرون آمدیم، متوجه شدم که احمد در دفتر را كه در يك آسمان خراش پر تردد بود، قفل نکرد.

 با تعجب علت را جویا شدم. بورقانی  يكي از لبخندهاي معروفش را نثارم كرد و به خنده گفت، مي خواهم كار ماموران سخت نباشد! چون تعجب بيشتر مرا ديد ، شرح داد که چون معمولا ماموران اف بی اي به دفتر می آیند تا كارهاي ما  را چک کنند، ما هم در را قفل نمی کنیم تا سوء ظن آنها نسبت به ما برطرف شده و یا کمتر شود تا اطمينان يابند در اينجا ما كاري جز تهيه و مخابره ي خبر نمي كنيم.

در اين جا بود كه من در عمل به تفاوت زمين تا آسمان حرف و شعار با سياست و عمل خوب پي بردم و دريافتم كه در نیویورک،  جایی که ادعا مي شود  آزادی بي حد و حصر وجود دارد،‌ چگونه روزنامه نگاراني چون بورقاني به شدت  تحت نظر هستند.

البته بعدها متوجه شدم كه اين تنها روزنامه نگاران يا ديپلمات هاي ايران نيستند كه در اين شرايط زندگي مي كنند و بسياري از اتباع كشورهاي خارجي و حتي شهروندان آمريكايي  چنین شرایطی را دارند. وضعيتي كه با كشف برنامه هاي بمب گذاري هاي سازمان ملل و نقاط حساس نيويورك در ماه پس از ورود من به خاك آمريكا و حادثه ي 11 سپتامبر ابعاد گسترده تر و شديدتري پيدا كرده است..

پس ایشان در آمریکا تحت نظر هم بودند؟

بله، اجازه دهيد  در این باره نيز دو خاطره نقل کنم. مرحوم  بورقانی برایم تعریف می کرد که یک مامور اف بی آی، همواره ایشان را در تمام مراحل رفت و برگشت، یعنی در مسیر محل كار و خانه یا هر جایی که وی تردد دارد، تعقیب و مراقبت مي كند.

جالب اين است كه بدانيد در آن دوران اين ماموران هیچ الزامي نمي ديدند که خود را مخفی کنند. در مورد خاص آقاي بورقاني، مامور ويژه ي ایشان در مواردي كنارش می ایستاد یا می نشست.

احمد تعريف مي كرد كه یک روز وقتی در ايستگاه محل سكونت از قطار خارج شد، یادش آمد که قرار بود خریدی را در شهر چند ايستگاه بالاتر انجام بدهد. به اين دليل پيش از حركت قطار فورا سوار شد. اما مامور كه كار روزانه ي خود را انجام مي داد، از قطار جا ماند. آن شب، وقتی بورقاني بعد از یکی دو ساعت به ایستگاه محل سكونتش باز می گردد با شگفتني متوجه می شود که آن مامور طی این مدت در ايستگاه منتظراو بر صندلي نشسته است. او وقتي اطمينان يافت كه بورقانی عازم خانه است، ماموريت خود را خاتمه يافته تلفي كرد و با همان ايستگاه به سمت منهتن بازگشت.

خاطره دیگر مربوط به زمان آزمايش رانندگی  خود من است. در آمریکا عرف بر این است فردی که می خواهد امتحان شهر براي دريافت  گواهینامه رانندگی بدهد، باید با ماشین خودش برود و آزمون بدهد، من متوجه این موضوع نبودم و با ماشین یکی از دوستان راهي محل امتحان شديم. به محض حركت  متوجه شدیم که خودرویی در حال تعقیب ماست. در راه متوجه شدم كه بايد با ماشين خودم امتحان بدهم. به ناچار به منزل  برگشتیم تا خودرو را عوض كنيم. وقتي كه از زيرزمين خارج شديم، ديديم كه خودرو مذكور بازگشته و روبروي ساختمان پارك كرده است. با بيرون آمدن ما از پاركينگ و حركت به سمت محل امتحان، راننده ي آن خود را پا را از پدال ترمز برداشت و بر پدال گاز گذاشت! البته  تعقیب  و مراقبت هاي علني و آشكار من  چندان دوام پیدا نکرد.

متاسفانه اين فضا در آخرين روزهاي حضور آقای بورقانی در آمریکا، به دليل كشف گروه هاي بمب گذار كه قصد بمب گذاري و انفجار تونل هاي زير آبي شهر نيويورك و مقر سازمان ملل را داشتند و در يك مورد نيز در اوايل اسفند سال 1371دست به اقدام زند، تشديد شد.  

اين رويداد موجب ایجاد فضایی سنگین بر ایرانی ها شد. دراین فضا بود كه ماموران اف بي آي حتی در خارج از مرزهاي اين كشور دست از سر بورقاني برنداشتند.  احمد بعدها براي من تعريف كرد كه زماني كه به ايران بازمی گشته، ماموران تعقيب و مراقبت تا فرانسه كه بايد هواپيما عوض مي كرده دنبال او بودند و حتی تا فرودگاه شارل دوگل پاریس او را تعقیب می کردند. آن ها ظاهرا وقتي هواپيماي ايران اير حامل احمد از باند فرودگاه  بلند شده و به سمت تهران اوج گرفته است ماموريت خود را پايان يافته ديده و به آمريكا بازگشته اند.

این مطالب را از آن جهت گفتم تا متوجه شوید که فضاي كار و زندگي احمد، مانند بسياري از ديپلمات ها و كارمندان رسمي ايران، بر خلاف آن چیزی است که گروهي تبليغ مي كنند چگونه سخت بوده است. عده ای در رسانه های خود او را جزو "حلقه نیویورک" معرفی می کردند و خواستار برخورد با وي بودند. كساني كه در زمان حياتش برايش پرونده هاي بسيار ساختند و احكام ناعادلانه صادر كردند و حقوقش را قطع كرده و حتي پس از فوت آن مرحوم جلوي  پرداخت مستمري خانواده اش را كه بابت كار در اين شرايط، در كنار حضور مستمر در جبهه هاي جنگ تحميلي و سخنگويي ستاد تبليغات جنگ بود، گرفتند.

چنانچه ملاحظه مي كنيد  مرحوم بورقانی از نظر دولت آمریکا یک عنصر نامطلوب شناخته می شد و لذا بايد زندگی توام با تعقیب و مراقبت را سپری می کرد. اين در شرايطي بود كه به دلايلي كه پيش از اين گفته شد او مجبور بود به خاطر حجم و فشار کار روزانه گاه تا 20 ساعت کار كند و خانواده اش  نیز روزهای سخت و تحت فشار و نظارتي را سپری  کردند.

یک خاطره نیز از زمان حضور شما در آمریکا قبلا خوانده بودم مربوط به سفر آیت الله مصباح یزدی به نیویورک و شرکت در جشن "هالوین" و مثل اینکه شما نیز در مراسم حضور داشتید؟

نه آن خاطره ای بود که من به نقل از آقای بورقانی گفتم، و خود در آن زمان در آمريكا حضور نداشتم. آقای بورقانی در كنار دانش و تخصص و تجربه ي ارزنده اي كه داشت، فردی افتاده، خاکی و از روابط عمومی بسیار بالايي برخودار بود. به گونه ای که افرادی که از اران برای ماموریت های کوتاه مدت و یا بلند مدت به آمریکا می رفتند، اصرار داشتند که با آقای بورقانی هم صحبت و همراه شوند.

در مقطعی  که آقای مصباح یزدی يكي ازمسافرت هاي متعدد خود را به آمریکا انجام مي داد،  سفرش همزمان شده بود با برگزاری مراسم جشن "هالوین" كه كارونال هاي تماشايي در شهرها به راه مي افتد. در این مراسم مردم لباسهایی غیر عادی و عجييب غريب به تن مي كنند يا از لباس هاي كاركترها و افراد مشهور استفاده می کنند، نمي دانم كه چرا آقای  مصباح نیز اصرار داشتند که در این مراسم كه عمدتا جوانان يا جهانگردان خارجي شرکت مي کنند يا به تماشايش مي روند حضور داشته باشد. آقای بورقانی و دوستان ديگري به ایشان می گویند در اين شب ديگر نيازي نيست كه نگران لباس روحانيت باشيد، چون خیلی ها از عبا و عمامه استفاده مي كنند و شما حضورتان چندان به چشم نمي آيد. ایشان توصيه دوستان را نمی پذیرد و لباس روحانيت را كنار گذارده و با کت و شلوار در آن مراسم حضور پیدا می کنند و در فضايي خاص به تماشاي مردم و لباس هاي عجيب و غريب آنان مي نشينند.

همزمانی شما و آقای بورقانی در آمریکا چه اندازه به طول انجامید؟

شاید پنج هفته هم نشد، احمد به خاطر خانواده اش که آن زمان در ایران بسر می بردند اصرار داشت که زودتر به ایران برگردد و برای همین چند روز پیش از عید نوروز تصمیم به بازگشت به ایران گرفت تا اگر اشتباه نكنم پس از هفت هشت ماه دوري، دست كم در زمان تحويل سال نو در کنار خانواده اش باشد.

این فشارها چرا در دوران شما کمتر شد؟

بخشي از تغيير فشار مي تواند به فضای سياسي آمريكا در آن دوران و نوعي بهبود روابط غيررسمي بين تهران و واشنگتن بازگردد. هر چند كه آن برنامه هاي بمب گذاري اوليه كه شرحش رفت و دست اندركاران و افراد مظنون مرتبط با آن موجب شد تا نام ایران هم در کنار چند کشور دیگر به عنوان حاميان اين گروه برده شد و تا مدتي سوژه ي خبري رسانه ها بود.به هر حال بازجويي ها نشان داد كه در اين ماجرا نيز چون انفجار مركز تجارت جهاني نيويورك، بيشتر اعراب تندرو حامي عربستان و  پاكستان و همچنين جريان هاي تندرو سني  و طالبان كه آمريكا براي مبارزه با شوروي در افغانستان پرورش و آموزششان داده بود، درگير بوده اند  و هيچ ايراني و هيچ مسلمان شيعه اي در آن دخالت نداشته است، همان گونه كه در حوادث 11 سپتامبر هم اين اتهام ها به فوريت كنار گذارده شد.

 شاید دلیل دیگر این موضوع به این نكته بازمی گشت که من و خانواده ام با توجه به تجاربی که از آقای بورقانی به دست آورده و به من منتقل كرده بود با پاسپورت (خدمت) کارمندان دولت ایران به آمریکا نرفتیم، بلکه با پاسپورت عادي و ويزاي خبرنگاری وارد نیویورک شديم. البته دوستی نزديك آقای بورقانی با آقای خرازی وزير خارجه ي دولت اصلاحات كه در آن زمان نماينده دائم ايران در سازمان ملل بود و مشاوره هایی که چون دوران خبرگزاري به  ایشان ارائه می داد، موجب افزایش حساسیت ها نسبت به فعالیت های احمد شده بود. اما من با توجه به تجارب و توصيه هاي احمد روش گذشته ي او را پيش نگرفتم. به این معنا که خود را مقید به کار خبرنگاری به مفهوم حرفه ای آن دانستم و به اندازه نیاز حرفه ای با دفتر حافظ منافع ایران در آمریکا و دفتر نمايندگي ايران در سازمان ملل ارتباط برقرار مي کردم. ولی، همانگونه كه اشاره كردم  از همه مهمتر این بود که فضای حاکم بر آمریکا تا حدي تغییر کرده بود. اين امكان هم هست كه نوع برخورد و نوع نظارت غیر محسوس تر شده بود و آمریکایی ها ترجیح مي دادند به جای نظارت آشکارا به نظارت پنهانی تر روی بیاورند. البته اين نكته را هم بگويم كه وضع خانواده ي من بهتر از آقاي بورقاني نبود، و اگر اشتباه ماموران بخش كنسولي آمريكا در آلمان نبود، شايد آن ها را نيز همچون آنان از آمريكا اخراج مي كردند. نوع ويزاي خود من هم به گونه اي بود كه امكان خروج از اين كشور و حتي سفر به كشورهاي همسايه غيرممكن بود و به اين دليل در ماه هاي پاياني ماموريت همانند احمد دائم اصرار داشتم كه با توجه به بيماري هاي متعدد هر چه سريعتر جانشيني برايم تعيين كنم تا زودتر بتوانم به ايران بازگردم.

برگردیم به موضوع خروج شما از ایران و فضایی که موجب شد تا شما به این احساس برسید که دیگر توان ادامه همکاری در فضای خبرگزاری در آن سالها را ندارید، اگر امکان دارد این موضوع را اندکی بیشتر توضیح دهید

در سال های 70 و 71 فضای رسانه ای ایران با یک سری تغیر و تحولات روبه رو شد و دوستان ما که مثلا در روزنامه های کیهان و اطلاعات بودند زير فشارها مجبور می شدند تا از این رسانه ها خارج شوند و به راه اندازی مجلاتی چون کیان، زنان و با یک فاصله زمانی به سمت انتشار روزنامه همشهری در زمان مدیریت آقای کرباسچی بر شهرداری تهران بروند. اين موج با تاخير به خبرگزاري رسيد و آن زماني بود كه تشديد فضاي ضد فرهنگي موجب شد آقای خاتمی به عنوان وزير وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی  دولت آقای هاشمی در اوايل سال 71 مجبور به كناره گيري و استعفا شد.

خبرگزاری جمهوری اسلامی، آن زمان نيز چون امروز، نیز یکی از زیر مجموعه های وزارت ارشاد بود و نوعی روابط تنگاتنگ بین ریاست، معاونت، دبیران و سردبیران خبرگزاری با شخص وزیر یعنی آقای خاتمی و معاونت هاي ايشان وجود داشت. به همین علت پيش از اين تغيير و تحول، در زماني كه احمد هنوز از خبرگزاري نرفته يا عازم نيويورك نشده بود، به نمایندگی از ايرنا جلساه ي معاونان  وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شرکت می کردند. آشنایی و رفاقت احمد با آقاي خاتمی هم در اينجا و ستاد تبليغات جنگ كه وزير ارشاد وقت مسئوليت عاليه ي آن را داشت شكل گرفت. با رفتن بورقاني از خبرگزاري و محول شدن مسئوليت معاونت خبرگزاري به من در مقاطعي من در اين جلسات شرکت می کردم.

 پس از استعفای آقای خاتمی و به تبع آن زیرمجموعه های وزارت ارشاد  و در سطحی وسیع تر تحولات فرهنگی کشور دستخوش تغیرهاي عمیقی شد و بخشي از امور فرهنگي كشور به دست نظاميان  و بچه هاي سپاه افتاد و بعد تا بخش سياسي گسترش پيدا كرد. با رفتن آقای خاتمی، آقای علی لاریجانی- فكر مي كنم از معاونت ارتباطات سپاه - به وزارت ارشاد آمد. ايشان  همراه با خود آقای عزت الله ضرغامی را به عنوان معاونت سینمایی و آقاي فريدون وردی نژاد را هم از سپاه به ریاست خبرگزاری آورد. البته آقاي وردي نژاد بعدها خود مغضوب واقع شد و به دليل فعاليت هايش در خبرگزاري و همچنين روزنامه ي ايران دادگاهي شد و فكر مي كنم هنوز كه هنوز است هر چند وقت يك بار به ساختمان خيابان ارك سري مي زند.  به هر حال چون نگاه من اين بود كه  نگرشی افرادی که در واحدهاي اطلاعاتي و نظامي كار مي كنند و بیشتر با اطلاعات سری و محرمانه سر و کار دارند، با نگاه روزنامه نگاران و خبرنگاران كه  به مقولات فرهنگي و اخبار فاش كار مي كنند،  تفاوت بنياني و تضاد اساسي  دارد و این دو گروه نمی توانند با هم کارکنند، صلاح نمي ديدم كه با وجود اصرار دوستان - كه حتي پنج سال بعد در زمان بازگشتم از نيويورك وجود داشت- در خبرگزاري بمانم.

همان گونه كه بيان شد گروهی که تازه بر راس سازمان خبرگزاری مستقر شده بودند در آن زمان اصرار زيادي داشتند كه  من به همکاری ام با خبرگزاری حتي در جايگاه معاون خبر ادامه دهم. اما من اين درخواست را نپذيرفتم و در همان روز اول از معاونت خبر استعفا دادم كه پس از مدتي با تنش هاي كاري كه پيش آمد پذيرفته شد. تا یک مقطعی در مدیریت پژوهش سازمان ماندم تا کارهای اداری انجام و روند دريافت ویزا طي شود و بتوانم به نیویورک بروم. دو هدف را با اين كار  دنبال می کردم، اول اين كه با پذيرش مسئوليت دفتر سازمان ملل  در عین حالی که در مقر اصلي خبرگزاری در تهران نبودم، اما رشته ي ارتباطم را با خبر و خبرگزاري نمي بريدم. دوم اینکه مشکل آقای بورقانی كه در جريان تصميم رياست سازمان قرار داشت و به من اصرار مي كرد كه اين پيشنهاد را پذيرم، سريعتر حل مي شد.

پس از اینکه آقای بورقانی به ایران برگشتند آیا بازهم با خبرگزاری ادامه همکاری دادند؟

آقای بورقانی هم ملاحظاتی شبیه  من داشت و در مدتي كه شب و روز در نيويورك در كنار هم بوديم بسيار در اين مورد صحبت كرده بوديم. گمان من اين است كه او پيش از رسيدن به تهران تصميم خود را داير بر رفتن از خبرگزاري گرفته بود، اما مي خواست به گونه اي عمل كند كه اين ذهنيت ايجاد شود كه مي خواهد از زير بار كار شانه خارج كند، چيزي كه در خون احمد نبود و در نهايت هم جان خود را سر فعاليت هاي شبانه روزي اش گذارد. با رسيدن احمد به تهران و رفتنش به خبرگزاري،  آقای وردی نژاد از بورقانی دعوت می کند که چون گذشته در پستي بالا به همكاري اش با خبرگزاری ادامه دهد. احمد به هر حال چاره كار را يافت بود و درنتيجه اين پيشنهاد را رد كرد و حتی بی کاری را بر ادامه ي همکاری ترجیح داد تا پس از مدتی كه سر خود را به كارهاي نشر و انتشار و بعد رسانه و مطبوعات گرم كرد.

به نوعی بازگشت ایشان از نیویورک به منزله قطع همکاری با خبرگزاری بود؟

به یک معنا بازگشت ایشان از نیویورک ختم کار ایشان با خبرگزاری و حتی از آن وسيعتر با بخش دولتی بود. احمد در آن مقطع وارد بخش خصوصی شد، اما پنج سال بعد و با پیروزی و انتخاب آقای خاتمی به عنوان رئیس جمهور از سوی مردم و آغاز دوران اصلاحات  آقای بورقانی با پذيرفنن مسئوليت معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد، با بخش دولتي آشتي كرد. اما اين دوران هم چندان نپائيد و به خاطر مشکلاتي كه براي بخش فرهنگ پيش آمد و سنگ هايي كه جلوي پاي او انداخته شد و فشارهايي كه از جانب اقتدارگرايان براي كنار گذاردنش بود استعفا داد و آن متن زيبا را خواند و "چريك مطبوعات" خوانده شد. البته فعاليت هاي تاريخي اش در عرصه ي فرهنگ و مطبوعات چنان گسترده و ارزشمند بود كه مردم با وجود دوران كوتاه خدمتش در اين پست از او قدرداني شاياني كردند. به اين دليل بود كه پس از مدت كوتاهي  با رای بالای مردم و حمایت گسترده مطبوعات، احمد به عنوان نماینده تهران وارد مجلس ششم شد و بعد هم عضو هیئت رئیسه مجلس شد.

کناره گیری آقای بورقانی از ادامه همکاری با خبرگزاری پس از ورود به ایران و استعفای ایشان از معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد دولت آقای خاتمی، آیا به نظر شما به خاطر دغدغه ای خاص بود؟ آیا شباهتی بین این دو حرکت ایشان می بینید؟

زمانی که آقای بورقانی معاونت وزارت ارشاد را پذیرفتند کمتر کسی پیدا می شد که همچون او با برنامه و تیم کارشناسی یک مسئولیت دولتي را بر عهده گیرد. آقای بورقانی به خاطر اینکه عمری در خبرگزاری کار کرده بود، ارتباط تنگاتنگی با روزنامه نگاران و مديران مطبوعات داشت. سفر به نیویورک و كار در سازمان ملل كه مركز ثقل ديپلماسي و سياست و خبر است  موجب می شود تا تجربه ای گرانبار کسب کند. تجربه اي كه  کار نزدیک و آشنايي با با خبرنگاران صاحب نام جهان، خبرگزاري هايي چون فرانسه، رويترز،  اسوشيتدپرس و ... و روزنامه هايي چون "نيويورك تايمز"، "وال استریت جورنال"، "واشنگتن پست" و ... آن را دو چندان كرد و موجب شد كه با ديد روش تر و دقيق تري نسبت به فعاليت رسانه اي  وارد ایران شود. به اين دليل، ایشان در زمان پذيرش اين مسئوليت دقيقا می دانست که چه کاری باید انجام دهد. با اين وجود او  به تجرببات شخصي بسنده نكرد و با کسانی که در دوران قبل در ايام وزارت  آقای خاتمی در ارشاد بودند و افرادی که سابقا در روزنامه هایی چون اطلاعات و کیهان کار می کردند، یک شورای مشورتی و سياست گذاري حرفه اي گسترده تشکیل داد. جمعي كه برنامه های اجرايي جامعی را تدوین کرده و در اختيارش گذاردند. برنامه اي كه با مديريت مطلوب، پشتكار و پيگيري هاي زبانزد آقاي بورقاني باعث شد كه با وجودی که قانون مطبوعات تغییر نکرده بود، كارهاي كمي و كيفي اساسي كه شايد در تاريخ كشور بي نظير باشد را انجام دهند. اين كارها تنها شامل افزايش تعداد، تنوع و شمارگان روزنامه ها و مجلات كشور نبود و دامنه ي آن واگذاري تصدي گري دولت به انجمن ها به سازمان هاي حرفه اي غيردولتي كشيده شد و در دل آن  نهاد سازی شكل گرفت و نهادهای صنفي و حمايتي ای چون انجمن صنفی روزنامه نگاران ايران، انجمن دفاع از آزادی مطبوعات، انجمن روزنامه نگاران زن و...در تهران ايجاد و خانه های مطبوعات متعدد در استان ها تاسيس شد.

به هر صورت، احمد در اين مقطع شروع به حجم کار گسترده ای می کند که در دل برنامه هاي  دولت اصلاحات محورهايش در بخش هاي سياسي و فرهنگي تعریف شده بود. بورقاني  سردمدار توسعه کمی و کیفی رسانه ها می شود. به همین دلیل است كه به فوريت مغضوب بخش اقتدارگرا و آزادي گريز حاکمیت می شود جرياني كه  نمی تواند شاهد روزنامه نگاري آزاد و مطبوعات مستقل و درنتيجه حضور روزنامه هایی با تیراژهای نیم میلیونی و مورد عنايت و  استقبال مردم باشد. اين برنامه ها موجب شده بود كه پيش از رسيدن فرمان توقيف فله اي مطبوعات،  تیراژ نشریات در یک فاصله ي حدودا یکسال و نیمه تقريبا سه برابر شود. اجراي اين برنامه ها و پيامدهاي مثبت آن در جامعه موجب می شود تا فشارهای فزاینده ای به دولت و شخص وزير ارشاد براي كنار گذاردن بورقاني وارد مي شود. به همين دليل بورقاني مجبور مي شود استعفاي خود را به آقای مهاجرانی تقديم كند تا شايد بتواند او را در اين پست حفظ كند. اما فضاسازي ها و مخالفت هاي جريان تندروي محافظه كار به گونه اي بود كه كناره گيری بورقانی هم  نتوانست کمکی به ابقای مهاجرانی کند. اگرچه در مقطعي مهاجراني به كمك بورقاني و ديگر معاونان و مديران ارشاد توانست استيضاح مجلس  را پشت سر بگذارد، اما در نهايت او نيز پس ا ز مدتي مجبور به كنار رفتن شد.

درطی مدتی که شما در آمریکا به سر می بردید آیا هیچ پیش آمد با آقای بورقانی برای کمک گرفتن در موضوعی و بهره گیری از تجربه او تماسی گرفته باشید؟

تجربه کاری و سابقه ي دوستي من با آقای بورقانی تنها محدود به دوران زندگي مشترك در نیویورک نیست، ایشان با اینکه سنی کمتر از من داشت، در واقع يكي از استادان  من در كار خبري و روزنامه نگاري بود. احمد از چنان ذوق و قریحه ي زيبايي برخوردار بود كه به او اجازه مي داد در كنار هوش بالا و قلم شيوا، نداشتن تحصيلات روزنامه نگاري را با مدد اطلاعات عمومي و شم خبري بيش از نياز جبران كند. اين تجربه اي نبود كه كساني چون من بتوانند به راحتي از كنار او بگذرند.

سال 61 که من وارد خبرگزاری شدم، یعنی ده سال پیش از آنکه در مقطعی در آمریکا کنار هم باشیم، بسیاری از تجارب خبری را با توجه به اینکه رشته ي تحصيلي من نیز روزنامه نگاری نبود و اقتصاد بود از ایشان فرا گرفتم. سابقه ي دوستي و رفاقت ما هم متعلق به دوران نیویورک نیست، بلکه به سالهای پیش از آن و در ایران بر می گردد.

طبیعا هنگامی که من به نیویورک رفتم اصرار داشتم که ایشان بیشتر بماند و میزان بیشتری از تجربیات ميداني خود را نیز به من منتقل کند. آقای بورقانی از لحاظ حرفه ای سلطه ای مناسب بر فضای سیاسی و رسانه ای آمریکا و سازمان ملل داشت، اینکه هر رسانه ای متعلق به کدام احزاب، گروهها و... نزدیک است به صورت شبانه روزی و به نوعی کارآموزی از اندوخته ها و دانسته های ایشان فرا گرفتم و هرجا که احساس نیاز می کردم از ایشان مشورت می گرفتم.

قبل از آنکه در وزارت ارشاد باز با هم همکاری شویم چند روزي بود كه از آمريكا خارج شده و دوران مرخصي را در مسير تهران در استانبول مي گذراندم كه احمد پيغام داد كه هر چه زودتر به ایران بیا. آمدني كه به همكاري دوباره در وزارت ارشاد از از 22 شهریور 76 ختم شد و بعد به  مطبوعات اصلاح طلب كشيده شد. و البته داشتن پرونده هاي قضايي مشترك كه بخشي از آن ها به صدور حكم حبس و شلاق و انفصال از خدمات دولتي براي احمد انجاميد و مواردي ديگر براي من. او رفت اما هنوز پرونده هايش در محاكم قضايي باز است، اما قضاوت مردم چيز ديگري است كه گوشه هايي از آن را در مراسم تشييع و ترحيم اش شاهد بوديم..

عیسی سحرخیز

نوشته شده توسط ایرنا در 18:20 |  لینک ثابت   •