دوشنبه 24 فروردین1388
سیاست و بی اعتمادی
اواخر دهه شصت هجري شمسي در حالي كه هنوز اتحاد جماهير شوروي بعنوان قطب ديگري از قدرت در برابر امريكا خودنمايي مي كرد ، فرصت سفري به اين كشور برايم، فراهم شد .
اين سفر در زمان خود بسيار با اهميت و ارزشمند بود، زيرا درهاي شوروي هنوز به روي هركسي باز نبود و از سوي ديگر اين قدرت كمونيستي آخرين سالهاي حيات خود را مي گذراند.
مسكو ، استالينگراد و لنينگراد شهرهاي اصلي بودند كه در مدت ده روز موفق به ديدنشان شدم و خاطرات متعددي از اين سفر، هر چند كوتاه مدت دارم. اما جالب ترين خاطره اين سفر به بازديد از يكي از بزرگترين كارخانجات لوله سازي جهان در نزديكي شهر لنينگراد باز مي گردد.
باوركردن گستردگي اين كارخانه و ابعاد فعاليت آن، بسيار دشوار بود .
كارخانه اي كه در حد يك شهر بود و در آن لوله هايي با قطر دو اينچ تا سه متر توليد مي شد و به اقصي نقاط جهان صادر مي گرديد و اغلب كارگران آن زنان و دختران جوان روس بودند .
يكي از راهنمايان روسي اين كارخانه كه متوجه حيرت ما شده بود، گفت : گويا شما از واقعيت هاي پشت پرده اتحاد شوروي خبر نداريد كه اينچنين از ظواهر يك كارخانه دچار تعجب شده ايد .
من كه مي خواستم اين راهنما در اين مورد بيشتر صحبت كند از وي خواستم شفاف تر باشد و او نيز كه گويا مي دانست عصر فروپاشي در پيش است ، سفره دل خود را باز كرد و گفت : در شوروي معروف است كه مي گويند: صاحب يك كارخانه بزرگ از پشت پنجره اتاقش به سالن كارخانه نگاه مي كند كه كارگران مشغول كارند و در درون خودش مي گويد اين بيچاره ها چه دل خوشي دارند ، فكر مي كنند ما به آنان پول مي دهيم كه اينطور كار مي كنند.
در همين حال كارگران كه در سالن مشغول كار هستند، زير چشمي به پنجره اتاق رييس نگاه مي كنند و در حالي كه در حال سمبل كردن كارها هستند در دل خود مي گويند: بيچاره فكر مي كند ما براي او كار مي كنيم كه به ما پول مي دهد .
اين كلام راهنما ، بيانگر بي اعتمادي متقابل مردم و حكومت و پوسيدگي يك سيستم از دورن بود كه محدود به اتحاد جماهير شوروي نيست و در بسياري از كشورهاي دنيا مصداق دارد .

