تبليغاتX
خاطرات و خطرات خبرنگاران ایرنا - وقتي كه سفير شدم ..... محمد رضا باقری

یکشنبه 11 اسفند1387

وقتي كه سفير شدم ..... محمد رضا باقری

حدود  ۱۶سال پيش براي پوشش يك برنامه خبري  درمورد  فروپاشي شوروي سابق به اتفاق دوستانم محمود ظهيرالديني عكاس برجسته ايرنا و اصغر صحرايي راننده زحمتكش ايرنا به آذربايجان غربي (رودخانه ارس)  رفته بودم.

 اداره براي راحتي، يك پاترول به ما داده بود.

وقتي كه به تهران بر مي گشتيم، حدود ساعت يك بعد ازظهر خواستم با يكي از فاميلاي دورم كه رئيس يكي  از نهاد نيروي انتظامي بود،  چاق سلامتي كنم .

از ستواني كه جلوي ساختمان اين نهاد ايستاده بود،  پرسيدم :  جناب سرگرد ....هستند. و خودمو معرفي كردم .

-  سر و كله جناب سرگرد ، بلافلاصله پيدا شد . سرگرد  اول در پاترول را براي اصغر صحرايي باز كرد. ظهير الديني هم وسايل عكاسي اش را داخل پاترول گذاشت و با هم دنبال جناب سرگرد به دفترش رفتيم .

-  هنوز روي صندلي  ننشسته بوديم كه براي هر نفرمون  يك چلوكباب برگ با برگ اضافي ( با سلطاني اشتباه نشود ) آوردند و بعد :

-   افتخار داديد و مارو قابل دونستين.

-   خواهش مي كنم ما خاك پاي شما هستيم .

-   شما از بچگي هم خاكي و متواضع بوديد.

-     ما مخلص شما هستيم .

-    سفير كه هيچي – وزارت هم براي شما كمه .( جناب سرگرد منو با سفيري كه دقيقا نام و نام خانوادگيش مثل من بود و احتمالا ظهير الديني را هم كه وسائل عكاسيش رو در  پاترول  گذاشته بود، با مامور محافظ من اشتباه گرفته بود . )

 -    من و محمود ظهيرالديني ضمن ردو بدل كردن لبخند  و بهتر بگويم زهر خند،  عزا گرفته بوديم كه قضيه را چه جوري ماستمالي كنيم  . كباب برگ در دهنم  مثل يك آدامس چسبيده بود و به آخر و عاقبت اين اشتباه  فكر مي كردم .  سفير شدن هم براي من عالمي داشت.  كمي ژست گرفتم و  به خودم گفتم تا حالا فكر نمي كردم كه تيپم به سفيرها هم مي خوره. خواستم عطاي اين سفارت اجباري را به لقايش ببخشم اما بلا فاصله از روياي سفارت بيرون آمدم و خواستم بگم كه بابا من خبرنگار ايرنا هستم. 

 اما سرگرد حرفم را قطع كرد و نذاشت فرياد بزنم كه بابا زدي به جدول . من همان محمدرضا باقري ، خبرنگاري هستم كه بيخودي اومدم سلام و عليكي بكنم و شما را پس از 20سال ببينم كه اي كاش قدمم مي شكست و اي كاش كه ما را با چلوكباب معروف نمك گير نكرده بودي .

-    بالاخريه داد زدم .نذاشتم اين بار حرفامو قطع كنه و بذاره چلوكبابو كوفت كنم .

-    من خبرنگار خبرگزاري جمهووري اسلامي هستم .

-    ما همان مخلص شما هستيم .

-   چلوكباب  سرد شده  از دهن افتاده بود.

بر خلاف استقبال ،  بدرقه اش چندان گرم نبود...

نوشته شده توسط ایرنا در 17:30 |  لینک ثابت   •